حاجى زين العابدين مراغه اى
56
سياحت نامه ابراهيم بيگ ( فارسى )
گفت : « بيا عرض بنده را بشنو از همين راه كه آمدهايم به مصر برگرديم . من طبيعت شما را نيكو مىدانم در اين مملكت هر روز يك ناملايمى ديده غصه مىكنى . مىترسم آخر الامر خداى نخواسته ناخوش و فلان شويد . آن وقت من به مادرت چه جواب بدهم ؟ قسمتى از ايران را ديديد . تهران هم مثل خراسان . مشت نمونهاى از خروار است . « سالى كه نكوست از بهارش پيداست » . در تهران چه خواهى ديد كه اسباب خوشنودى تو شود ؟ » گفتم : « يوسف عمو ! خود مىدانيد كه من گذشته از ساير جهات به موجب وصيت پدر تاكنون در احترام تو كوتاهى نكرده تو را به جاى پدر داشتهام ولى خواهش دارم كه در اين خصوص به من هيچ مانع نشوى . من از اين عزم برنخواهم گشت . مىترسم كه خلاف وصيت پدر از من صادر گردد . اين سياحت به خود من تعلق دارد . تا خود به طهران نروم خدمت وزرا و امراى مملكت نرسم و روبهرو اسباب اين غفلت ايشان و پريشانى ملت و خرابى مملكت را تحقيق نكنم دلم آرام نمىگيرد . يا بايد سر در آن راه گذارم يا سبب اين اوضاع ناگوار را بدانم . و السلام ! » بيچاره يوسف عمو ناچار دم فروكشيد . ديگر هيچ نگفت . پس به همراهى سيد براى كرايه كردن اسب به خارج شهر - كه مسكن مكاريان بود - رفته از حاجى حسين جلودار قزوينى سه اسب در بيست تومان تا طهران كرايه كرديم . دو رأس براى سوارى خودمان و يكى هم براى حمل لوازم كه دو روز بعد حركت كنيم . فرداى آن به روضهء مطهره مشرف گشته زيارتنامهء وداع خوانديم . از آن بهشت واقعى در نهايت حسرت بيرون آمده يك تومان به كفشدار داده برگشتيم به خانهء سيد ، اسباب را جمع كرده اسبها را هم جلودار آورد ، ساعت نيز خوب بود . همان روز به خارج شهر - كه كاروانيان جمع شده بودند - نقل مكان نموديم . سيد هم تا آنجا ما را مشايعت كرد ؛ شام را نيز با هم خورديم و سه ايمپريال به او داده وداع كرديم . در اين سفر از شدت اوقات تلخى وصيت پدر نيز از يادم رفت كه سپرده بود « به هر شهر رسيدى يكى دو تن دوست و آشناى خوب براى خود پيدا كن ! » گذشته از آن ، مردم شهر را چنان ديدم كه حصول اين مقصود هم متعذر بود ، زيرا كه بوى انسانيتى از آنان نشنيدم ، گويى خون مردمى در رگشان منجمد گشته براى يك تومان منفعت خود ، به ضرر صد تومان ديگرى كه ملت و هموطن و برادر دينى ايشاناند بىهيچ انديشهاى راضى مىشدند ، ابدا در خيال منافع عموميه و حفظ عزت وطن و شئون دولت و آبادى مملكت نبودند . حاكم و محكوم ، آمر و مأمور ، عالم و جاهل ، تاجر و كسبه ، همه در فكر خود بوده به طورهاى غريب و شيوههاى گوناگون به سوى خود مىتراشيدند . در اين صورت شخص به دوستى اينگونه مردمان چگونه